خانه > داستان (صفحه 3)

داستان

وصیت نامه الکساندر

اسکندر مقدونی

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری

گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید.

ادامه مطلب

بهلول دانا را بیشتر بشناسیم

بهلول دیوانه

بهلول کیست؟

بهلول دیوانه یا بهلول دانا کیست؟

این سوال همیشه وجود دارد که بهلول مجنون بوده یا دانا ؟

درباره ی بهلول دانا بیشتر بدانیم

در کتاب دائره المعارف تشیع نقل گردیده است :

ابووهیب بن عمرو ( بهلول )  معروف به مجنون از فقها و حکما و شعرای شیعه در قرن دوم هجری بوده است

و علت دیوانگی ظاهری او این است که به وسیله‌ی آن سخن حق را بدون ترس بر زبان بیاورد

در کتاب مجالس المؤمنین سفینه البحار، روضات الجنّات اعیان الشیعه و کتب های بسیار دیگر

بهلول از شاگردان خاص امام صادق (ع) و از اصحاب آن حضرت و حضرت امام موسی کاظم (ع) معرفی شده است

و چون هارون الرشید خلیفه عباسی قصد داشت مخالفان حکومت استبدادی خود را از بین ببرد

نقشه‌ای طرح کرد تا امام کاظم (ع) را به شهادت برساند

هارون از فقهای بغداد ( از جمله بهلول )  در خواست کرد تا فتوا بدهند که امام قصد دارد بر علیه حکومت قیام کند و قتل او شرعاً واجب است

اما بهلول از این کار خودداری کرد و از امام چاره جویی نمود

امام به او پیشنهاد کرد خودش را به دیوانگی بزند تا هارون از او دست بردارد

یک روز صبح مردم بغداد بهلول را در کوچه و بازار دیدند که لباس کهنه‌ای به تن کرده

و سوار بر تکه چوبی شده و با کودکان بازی می کند و فریاد می‌زند :

کنار بروید!

مبادا اسب من شما را لگد کند

و این تدبیر او را از صدور فتوا بر علیه امام نجات داد

و هارون وقتی شنید که بهلول دیوانه شده است دست از او برداشت

در روایتی دیگ، سید نعمت الله شوشتری در کتاب غرایب الاخبار به نقل از روضات الجنّات آورده است که

هارون الرشید به پیشنهاد مشاورانش از بهلول خواست که قاضی القضاه بغداد شود ولی او قبول نمی‌کرد و عذر می‌آورد

چون اصرار و فشار هارون از حد گذشت بهلول خود را به دیوانگی زد

گویند وقتی به هارون گفتند که بهلول دیوانه شده است، گفت : او دیوانه نشده بلکه با این تدبیر خود را نجات داده است

بهلول در تاریخ تشیع به عنوان مظهر و مثال مقاومت منفی و سرمشق تقّیه و حکیمی پاکباز و گریزان از خدمت ستمکاران شناخته شده است

حکایات و کلمات و اشعار او دستورالعمل زندگی با شرافت و مشوق شهامت اخلاقی و صلابت دینی است

بهلول در ادبیات و فرهنگ اسلامی به خصوص بین شیعیان در ردیف لقمان حکیم قرار دارد

و سخنانش الهام بخش نویسندگان و شاعران و ضرب‌المثل می‌باشد

کلمه بهلول در لغت عرب به معنی مرد خندان یا کسی که خوبی‌های زیادی دارد است.

گنجشک و آتش

image

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و…

آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

نان اول

نانت سنگک

خمیرگیر عادت داشت، درحالی که خمیرها را برای داخل تنور رفتن آماده می کرد، با آنها صحبت کند! یکی از خمیرها به خمیرگیر گفت: «تورو خدا! خواهش می کنم! اگه می شه منو اول آماده کن، تا برم داخل تنور! من دوست دارم اول باشم… می فهمی اول…!»

خمیرگیر که آدم باتجربه ای بود گفت: «خمیر عزیز! اول بودن خیلی مهم نیست، مهم اینه که مفیدباشی.» اما خمیرگوشش به این حرفها بدهکار نبود و اصرار می کرد که نفر اول باشد. خمیرگیر هم قبول کرد و به عنوان اولین خمیر، آن را به شاطر سپرد تا داخل تنور برود. بعد از اینکه حسابی پخته و آماده شد، شاطر آن را از تنور بیرون آورد.

خمیرکه اکنون به نان برشته ای تبدیل شده بود، از اینکه به عنوان اولین نان تنور خارج می شد، بسیار خوشحال بود.

اما از بخت بد، شاطر به جای اینکه آن را برای فروش بگذارد، به جلوی در نانوایی برد و از میخی که جلو در بود آویزان کرد، تا مشتریان با دیدن آن به نانوایی بیایند و خرید کنند.
نان اول

نان از این قضیه خیلی ناراحت شد. زیرا می دانست در آنجا سرد و خشک شده و کسی آن را نمی خرد. و درنهایت به نان خشک تبدیل خواهدشد.

نان در حالی که می دید بقیه نانها با خوشحالی در دستان مردم به سمت خانه هایشان می روند، به یاد حرف خمیرگیر افتاد که می گفت: «اول بودن خیلی مهم نیست، مهم اینه که مفید باشی!»

ارزش یک انسان

image

سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد؟ دست‌ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم.
سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد؟ دست‌ها همچنان بالا بود..
او گفت: خب اگر این کار را بکنم، چه می‌کنید؟
سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد؟ دست‌ها باز هم بالا بود.
سخنران گفت: دوستان من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌خواهید. چون ارزش آن کم نشده است، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ارزد.
خیلی وقت‌ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و کثیف می‌شویم، احساس می‌کنیم که بی‌ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ کثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید.