خانه > عاشقانه (صفحه 3)

عاشقانه

در این قسمت متن های عاشقانه دل نوشته ها و جملات عاشقانه و عکس های عاشقانه قرار میگیرد

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

Mohammad Nasirian
محمد نصیریان

کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید
کسی تنهایی مارا نمی گرید

دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست
و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی
کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی
کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را
بگو ای دوست
بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی
من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت
من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت
من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد
همان دریا که میگفتی
که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت
بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی
کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

جهنمی

image

*جّـهّـنِمًیِ “”بًتٌـــــــــــــرسِـ””*

*بًیآ سِـیبً رآ بًآهّـمً گآزٍ بًزٍنِیمً…*

*بًهّـشُـتٌ مًنِ آنِجّـآسِـتٌ*

*کهّ تٌـوٌ رآ دٍر آغُوٌشُ مًی کشُـمً…*

*وٌ سِـآعٌتٌ هّـآ دٍر هّـرمً نِفُـسِ هّـآیتٌ حًبًسِ مًیشُـوٌمً …*

*نِگآهّـتٌ نِمًیکنِمً کهّ تٌـحًریک شُـوٌی.!*

*تٌـحًریکتٌ مًیکنِمً کهّ نِگآهّـمً کنِی …*

*نِهّ آزٍ سِـر شُـهّـوٌتٌ وٌ هّـوٌسِ …*

*بًلَکهّ بًآ “عٌشُـقُ” …*

*روٌحًمً رآ عٌریآنِ کنِ*

*قُبًلَ آزٍ تٌـصّـآحًبً جّـسِـمًمً …*

*چیزٍی کهّ فُـرآوٌآنِ آسِـتٌ “تٌـنِ عٌریآنِ”…*

*حًتٌـی بًهّ قُدٍر یک روٌیآ فُـرقُ بًینِ “نِآزٍ وٌ نِیآزٍ” رآ بًدٍآنِ…!!!

او مــرا بــرد !

image

و مــن پنداشتــم او مــرا خواهــد بــرد

بــه همــان کوچــه رنگیــن شــده از تابستــان

بــه همــان خانــه بــی رنــگ و ریــا

بــه همــان لحظــه کــه بــی تــاب شــوم

او مــرا خواهــد بــرد بــه همــان ســادگــی رفتن بــاد

او مــرا بــرد !

ولــی بــرد ز یـــاد …

برایش نوشتم..

image

برایش نوشتم.. چرا فکر کردی که
عشق هم بماند برای بعد..؟

نوشتم… راستی چرا هیچ کس
نمی تواند هوش و حواسم را از یاد تو پرت کند؟

نوشتم… چرا همه جانم به لب می رسانند و باز
بر می گردم سر حرف اول… همان ابتدای نبودنت..

نوشتم… چرا
هیچ خیابانی از یادت کوتاه نمی آید..؟
چرا در هر ملودی..
سهم مختصری از خیال تو جا مانده است..؟

نوشتم… لابد مُرده ای.. اما
این طبیعت آدمی است که مرده اش را تا
خود به خاک نسپارد، مرگش را باور نمی کند..

نوشتم..
برگرد و در من بمیر.. بعد برو…