خانه > عاشقانه (صفحه 2)

عاشقانه

در این قسمت متن های عاشقانه دل نوشته ها و جملات عاشقانه و عکس های عاشقانه قرار میگیرد

پایان یک رویا

image

ﻭﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼِ ﺷﺐﻫﺎﺕ ﻗﺼّﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺼﻪﻫﺎ ﺷﻬﺮﺯﺍﺩ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺩﻟﯿﻞِ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺷﺮﯾﮏِ ﺑﻐﺾﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻃﺮﺯِ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﮐﺸﻒ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﺟﺰ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺷﻌﺮ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻧﺪ … ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ …✘

سرزمین عشق

سرزمین عشق

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید

بعد ، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد

کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید

خدای من ..!

خدای من
خدای من..!

نه  آن قدر  پــاکم  کـه  کمکم  کنی
و  نه  آن قدر  بدم  که  رهــــایـــم  کنی
میان  این  دو  گمم…
هم  خود  را  و  هم  تـــــو  را  آزار  می دهم
هر  چــه قــدر  تلاش  کردم..
نشـد…

نتوانستم  آنـی  باشم  که  تــــو  خواستی
هرگز  دوستــــــ  ندارم  آنی  باشم  که  تــــو  رهـــــایـــم  کنی
من  خودم  آنقدر  درد  دارم…
آنقدر  بی تــــو  تنـهــــــا  هستم…
که  بی تــــو  یعنی  “هیــچ”  یعنی  “پــوچ”
رهــــایــم  نکن…
گر  رهــــایــم  کنی..
مرا  در  آغوشـتـــــــ  رهـــــــا  کن..

دیوار خیسِ آبان ماه

image

دست تکان می دهم برای سایه ام که
آسمان ابری چنان به جانش افتاده که روی می گرداند از من به
جانب ظلمتی که در شبم رخ می دهد..
سایه ام محو می شود زیرِ باران تا
تعادلِ عـاشقانه هایم برهم خورَد روی
دیوار خیسِ آبان ماه، تا بی قافیه سقوط کنم به
اعماقِ شعری که گره کورِ خیال،
دهان سکوتش را بسته است..
باران می آید تا سایه ام راهی شود به
سمت ِ سوءتفاهم غروبی که
هیچگاه حرفی جز تاریکی نداشت..
تیک می شوم، روی تاکِ دقیقه ها تا
طلوعِ تیرهای چراغی که در برقِ نگاهِ خیس شان
دوباره سایه ام را تحویل بگیرم..
حالا من ماندم و باران پاییزی،
در شبیخونِ حجم تنهایی..
این است حکایتِ مردی که در کوره راه تنهایی،
جز سـایۀ بـارانی اش، هم پرسـه ای نداشت…