داستان

  • خیلی مواظب خانوم ها باشید …

    یک روز از همکارم پرسیدم: چکار کردی که مشکلی با همسرت نداری؟
    گفت :”هرکاری راهی داره”
    گفتم مثلا. گفت: “مثلا وقتی میخوام برم بیرون و خانومم میگه فلان چیزو بخر، نمیگم پول ندارم چون میدونم این جمله چالش برانگیزه.

    فقط دست روی چشمم میذارم و میگم به روی چشم.
    وقتی هم که برمی گردم و خانوم سراغ خریداشو میگیره، محکم روی زانوم می زنم و می گم دیدی یادم رفت.
    استفاده از این دو عضو؛ یعنی چشم و زانو راز موفقیت منه”

    به خانه که برگشتم تصمیم گرفتم رفتار همکارم را الگو قرار بدهم و از چشم و زانو برای شیرین شدن زندگی استفاده کنم.

    این الگو چند وقتی خوب جواب داد تا یک روز که برای مرمت سیم سرپیچ لامپ، بالای چارپایه رفته بودم از همسرم خواستم فیوز را بکشد او هم دست روی چشمش گذاشت و گفت: “به روی چشم”

    رفت و من هم با خیال این که در خواستم اجرا شده دست به کار مرمت سیم شدم
    که یکهو در اثر برق گرفتگی از اتاق با مغز به بیرون پرتاب شدم.

    وقتی با حال زار به خانمم گفتم چرا فیوز رو نکشیدی؟ محکم روی زانوش زد و گفت: وااااای دیدی یادم رفت.

    نتیجه:
    خیلی مواظب خانما باشید، تئاتر جلوشون بازی نکنید سریع دوزاریشون می افته.
    شوخی ندارنا 😃

    🍁

  • مادرم همیشه می گوید:

    مادرم همیشه می گوید:

    از هرکسی ،به اندازه خودش توقع داشته باش…

    از عقرب توقع ماچ و بوسه و بغل نداشته باش…

    الاغ کارش جفتک انداختن است..

    سگ هم گاهی گاز میگیرد ، گاهی دمی تکان می دهد…

    گربه هم که تکلیفش روشن است!

    حالا تو هی بیا دستت را تا مچ بکن توی کوزه ی عسل،بگذار دهن آدم نا نجیب…! راست می گوید!

    توقعت را که از آدم ها کم کنی،

    غصه هایت هم کم می شوند…

    راحت تر هم زندگی میکنی.

    من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت می شوم…

    چاقم ، لاغرم،قدبلندم،قد کوتاهم،سفیدم،سبزه ام

    همه به خودم مربوط است..مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن

    روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است

    زندگی کن به شیوه خودت

    با قوانین خودت

    با باور ها و ایمان قلبی خودت

    مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند

    برایشان فرقی نمیکند چگونه هستی

    هرجور که باشی حرفی برای گفتن دارند

    شادباش عشق بورز و از زندگی لذت ببر

    چه انتظاری از مردم داری؟

    آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند…!

  • تصمیم پادشاه..!*

    پادشاهی تصمیم گرفت پسرش را جای خود بر تخت بنشاند، اما بر اساس قوانین کشور پادشاه می بایست متاهل باشد.

    پدر دستور داد یکصد دختر زیبا جمع کنند تا برای پسرش همسری انتخاب کند ؛آنگاه همه دختر ها را در سالنی جمع کرد و به هرکدام از آنها بذر کوچکی داد و گفت : طی سه ماه آینده که بهار است، هرکس با این بذر زیباترین گل را پرورش دهد عروس من خواهد شد.

    دختران از روز بعد دست به کار شدند و در میان آنها دختر فقیری بود که در روستا زندگی میکرد.

    او با مشورت کشاورزان روستایش بذر را در گلدان کاشت اما در پایان ۹۰روز هیچ گلی سبز نشد.

    خیلی ها گفتند که دیگر به جلسه نهایی نرو ، اما او گفت: نمیخواهم که هم ناموفق محسوب شوم هم ترسو!

    روز موعود پادشاه دید که ۹۹دختر هرکدام با با گل های زیبایی آمده اند، سپس از دختر روستایی دلیل را جویا شد و جواب را عینا شنید .

    آنگاه رو به همه گفت عروس من این دختر روستایی است!

    قصد من این بود که صادق ترین دختر را بیایم!تمام بذر گل هایی که به شما داده بودم عقیم و نابارور بود،اما همه شما نیرنگ زدید و گل هایی دیگر آوردید،این این دختر که حقیقت را آورد .

    *زیباترین منش انسان راستگویی است*

  • توکل ..!

    زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه واثاثیه اش را بفروشد.زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد.

    منتها چون از خدا خواسته بود که اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد، از ظواهر امر دل نگران نبود.

    اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت .وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم .تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس.!

    مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.

    ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.

    ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس….

  • کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت..!!😐

    کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت

    همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

    او‌گفت اصلا در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم .

    گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم . اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم .

    تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم .

    آنقدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم ، بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود .

    بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم

    ***تمام حرکت ها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و می بازیم !!!**

    👈بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون میکنیم این است که : نصفه نیمه میشنویم ، یک چهارم میفهمیم ، هیچی فکر نمیکنیم و دو برابر واکنش نشان میدهیم !👉

بستن
بستن