داستان

  • مادرم همیشه می گوید:

    مادرم همیشه می گوید:

    از هرکسی ،به اندازه خودش توقع داشته باش…

    از عقرب توقع ماچ و بوسه و بغل نداشته باش…

    الاغ کارش جفتک انداختن است..

    سگ هم گاهی گاز میگیرد ، گاهی دمی تکان می دهد…

    گربه هم که تکلیفش روشن است!

    حالا تو هی بیا دستت را تا مچ بکن توی کوزه ی عسل،بگذار دهن آدم نا نجیب…! راست می گوید!

    توقعت را که از آدم ها کم کنی،

    غصه هایت هم کم می شوند…

    راحت تر هم زندگی میکنی.

    من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت می شوم…

    چاقم ، لاغرم،قدبلندم،قد کوتاهم،سفیدم،سبزه ام

    همه به خودم مربوط است..مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن

    روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است

    زندگی کن به شیوه خودت

    با قوانین خودت

    با باور ها و ایمان قلبی خودت

    مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند

    برایشان فرقی نمیکند چگونه هستی

    هرجور که باشی حرفی برای گفتن دارند

    شادباش عشق بورز و از زندگی لذت ببر

    چه انتظاری از مردم داری؟

    آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند…!

  • تصمیم پادشاه..!*

    پادشاهی تصمیم گرفت پسرش را جای خود بر تخت بنشاند، اما بر اساس قوانین کشور پادشاه می بایست متاهل باشد.

    پدر دستور داد یکصد دختر زیبا جمع کنند تا برای پسرش همسری انتخاب کند ؛آنگاه همه دختر ها را در سالنی جمع کرد و به هرکدام از آنها بذر کوچکی داد و گفت : طی سه ماه آینده که بهار است، هرکس با این بذر زیباترین گل را پرورش دهد عروس من خواهد شد.

    دختران از روز بعد دست به کار شدند و در میان آنها دختر فقیری بود که در روستا زندگی میکرد.

    او با مشورت کشاورزان روستایش بذر را در گلدان کاشت اما در پایان ۹۰روز هیچ گلی سبز نشد.

    خیلی ها گفتند که دیگر به جلسه نهایی نرو ، اما او گفت: نمیخواهم که هم ناموفق محسوب شوم هم ترسو!

    روز موعود پادشاه دید که ۹۹دختر هرکدام با با گل های زیبایی آمده اند، سپس از دختر روستایی دلیل را جویا شد و جواب را عینا شنید .

    آنگاه رو به همه گفت عروس من این دختر روستایی است!

    قصد من این بود که صادق ترین دختر را بیایم!تمام بذر گل هایی که به شما داده بودم عقیم و نابارور بود،اما همه شما نیرنگ زدید و گل هایی دیگر آوردید،این این دختر که حقیقت را آورد .

    *زیباترین منش انسان راستگویی است*

  • توکل ..!

    زنی که در حومه شهر زندگی می کرد می خواست خانه واثاثیه اش را بفروشد.زمستان بود و چنان برف سنگینی باریده بود که تقریبا محال بود که هیچ ماشین یا کامیونی بتواند تا در خانه اش برسد.

    منتها چون از خدا خواسته بود که اثاثیه اش را به کسی که خدا می خواست و به قیمتی که خدا صلاح می دانست برایش بفروشد، از ظواهر امر دل نگران نبود.

    اثاثیه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت .وقتی مرا دید گفت : حتی از پنجره به بیرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببینم یا سوز سرما را احساس کنم .تنها به وعده های خدا توکل کردم و بس.!

    مردم نیز به گونه ای معجزه آسا اتومبیل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثیه خانه، حتی خود خانه نیز بی آنکه کارمزدی به هیچ بنگاه معاملات ملکی پرداخت شود به فروش رفت.

    ایمان هرگز از پنجره به بیرون نمی نگرد تا انبوه برف را ببیند تا سوز سرما را احساس کند.

    ایمان برای برکتی که طلبیده است تدارک می بیند و بس….

  • کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت..!!😐

    کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت

    همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

    او‌گفت اصلا در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم .

    گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم . اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم .

    تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم .

    آنقدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم ، بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود .

    بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم

    ***تمام حرکت ها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و می بازیم !!!**

    👈بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون میکنیم این است که : نصفه نیمه میشنویم ، یک چهارم میفهمیم ، هیچی فکر نمیکنیم و دو برابر واکنش نشان میدهیم !👉

  • کاپیتان قلب‌ها

    فرانچسکو توتی

    رویای کودکی من  اولین عشق من باور کردنی نیست امروز اخرین بازیت باشد ، تو با خاطرات من گره خورده ای اولین بار که شناختمت برای کودکی چون من باور کردنی نبود از خودم میپرسیدم مگر جادو واقعیت دارد ؟ تو میدرخشیدی و من بیشتر عاشقت میشدم ظاهرت  تغیر میکردی گاهی با مو های کوتاه گاهی با موهای بلند همبازیانت تغیر میکردند باتیستوتا ، دلوکیو ، مونتلا، کاسانو ، وچنیچ ، مانسینی و…. ولی تو همان بودی  همان کاپیتان پرغرور عاشق که عشقش را به پول نفروخت اسم تو برای من یاداور خاطرات بسیاری هست وقتی با پیراهنی که اسم تو پشت آن حک شده بود بازی میکرد حس میکردم هیچ چیز جلودارم نیست از پشت پاها چیپ ها و شوت های تو تقلید میکردم ولی مگر میشد مثل تو بود ؟ نوشتن از تو برای من مثل نوشتن تمام زندگیم است چون تو درون همه خاطراتم حضور داری  بیست و یک سال برایم خاطره ساختی و به من عشق و وفاداری آموختی ، به این فکر میکنم آیا بدون تو فوتبال جذابیتی خواهد داشت ؟ اصلا مگر میشود آن مرد جادویی با کفش های زبانه دار و پاکش های تا نیمه بالا آمده را دیگر ندید ؟ کاپیتان قلبها تو تا ابد برای من قهرمان خواهی ماند ، برای من تنها یک کاپیتان وجود دارد فرانچسکو توتی
    #totti #totti10 #roma #francesco _totti #asroma #توتی #فرانچسکو_توتی #رم #آ_اس_رم

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن